تبليغاتX
ادبیات

ادبیات

آدمفرشته

غم و لذتهایش...

 

 

بعضی چیزها هست که به تو جلای زندگی می دهد...غم دارد اما...غمی که داشتنش لازم است...

یک قطعه...یک موسیقی...یک شعر...یک نقاشی...و من تو را که میبینم غم میگیردم...

با همان یک قطعه موسیقی غم انگیز و متعالی وبلاگت... که فضای این اداره ی لعنتی سرد خسته کننده ی مضحک که من را به نان به نرخ روز خوردن انداخته و اگر تصمیماتم در سطح کلان اجرا می شود و هیچ غصه ای ندارم از هر لحاظ -اما این غم ذاتی...این حزن در صدا و نگاهم که واقعیت های چسبیده به زندگی من است با همین یک قطعه موسیقی بی کلام هی بروز می کند و مجبور میشوم در اتاق را قفل کنم و به منشی دفتر بگویم که کنسل کن...نیستم...بیمارم را دستور کار کند و خودم ترغیب شوم به این نوشتن...

موسیقی بدون کلام حزن انگیز لعنتی...دست از سر من بردار...

یاد سالهای دوری می افتم که گریه نمی کردم و حالا هر روزی که بزرگ تر میشوم همین یک موسیقی بی کلام کافی ست تا بگریم و بنویسم و بنویسم...و چای بنوشم....

سیگار هیچ چیز مهمی نیست...سیگار کاش سیگار بود...مثل قدیم ترها که مجتبی برای اولین بار از من سیگار گرفت و گفت که غم دارد و او هم موسیقی بی کلام دوست داشت ...

و بعد چند وقت پیش با لباس پاره پاره دیدمش که مسافر کشی میکرد برای یکی دو دود مواد...و این بار هم از غم میگفت و هنوز توی ماشین موسیقی بی کلام گوش میداد...

و یا خودم که ...

ولش کن...

 

 

پ ن ۱: آدم/ فرشته نیست

پ ن ۲:همه ی هستی من آیه تاریکی ست...

 

 

سعید تیموری


 

نوشته شده توسط سعید تیموری در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ساعت 11:4 موضوع | لینک ثابت


اگر...

 

 

 

اگر دریا به بزرگی آسمان بود

حتما

آبستن ستاره می شد...

 

سعید تیموری


 

نوشته شده توسط سعید تیموری در شنبه دوم اردیبهشت 1391 ساعت 13:32 موضوع | لینک ثابت


با روي تو باروتم و بي روي تو بيروت

 

 

 

مثل هميشه امسال هم نمايشگاهي هست كه حرص درار ترين نمايشگاهي ست كه وجود دارد...

چون كه من فوق العاده از فيگورها و فاگورها و فوگورها بيزارم و نمايشگاه كتاب بمالشگاه و به قول زرين كوب تجلي اين نوع رفتار آزار دهنده ست...

خود من هم شايد مستثني نباشم از اين رياكاري ها ولي به هر حال من كتاب خوان هستم و كتاب خور هم هستم...البته چون خيلي بي سوادم كتاب زياد مي خوانم...نه چيز ديگر...

شخصيتهاي زيادي به نمايشگاه سر ميزنند و از اين رو سعي كنيد زياده جوگير نشويم مخصوصا افرادي كه كلا حوزه كاريشان ربطي به كتاب و سواد و اين چيزها ندارد مثل سينما و تلويزيون و سياسيون بزرگوار را زياد تحويل نگيريد...

كتاب هاي دوستانم مجيد سعد آبادي، سيد مهدي موسوي دكتر را پيشنهاد ميكنم...

لطفا كم كتاب بخريد اما كتابي بخريد كه بتوانيد بخوانيد...كلاس ندارد كه بار سنگين را از پله هاي سنگي مصلاي تهران به دوش بكشيد...لطفا و حتما از وسايل نقليه عمومي استفاده بيشتري بكنيد چون خيلي خيلي از مردم ما محل عبورشان از خيابانهاي اطراف نمايشگاه صرفا جهت خريد كتاب نيست...

تو رو خدا امسال در مورد معضل محل نمايشگاه زياد حرف نزنيد ...خسته شديم از بس حرفهاي تكراري شنيديم...

و اينكه من عاشق كتاب هستم...كتابي ديديد كه قشنگ و به درد بخور هست ...براي من هم بخريد...پولش رو خودم بهتون ميدم...

 

 

پ ن ۱:مجيد سعد آبادي دوست داشتني من(اسم كتابم رو ميخوام بذارم همين)

پ ن ۲:با روي تو باروتم و بي روي تو بيروت(محمدرضا حاج رستم بگلو)

 

سعيد تيموري

 


 

نوشته شده توسط سعید تیموری در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ساعت 14:12 موضوع | لینک ثابت


اوج اندیشه های کپلیسمی

 

 

اولین شاعر " آدم " نبود...

اولین آدم " شاعر " نبود...

آدم اولین شاعر نبود...

آدم شاعر اولین نبود...

شاعر آدم اولین نبود...

نبود اولین شاعر آدم...

نبود اولین آدم شاعر...


 

نوشته شده توسط سعید تیموری در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ساعت 16:30 موضوع | لینک ثابت


مست کرده ام...

 

 

مست کرده ام!

خدا!!!!

آسمان با همه ی ستاره هایش چند؟

 

سعید تیموری


 

نوشته شده توسط سعید تیموری در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ساعت 12:27 موضوع | لینک ثابت


مفصل در معضلات کاندومیسم عشق

 

 

وتصور کنید که فردای روز وصل آقای مجنون و لیلی خانم ...مجنون با دکمه های نبسته ی پیرهن سفید عروسی ...لنگ ظهر از پنجره سرکی می کشد و شورت قرمز لیلی را پهن میکند...و خدا را شکر که این دو به هم نرسیدند که چنین صحنه ای متصور شود...

و فرهاد در صف خرید کاندوم ـ خار دار یا بی خارش را نمیدانم ـ شب جمعه در یک داروخانه ایستاده باشد و شیرین با آرایش غلیظ ـبسته به غیرت شوهر ـ جلوی در منتظر...و خدا را شکر لااقل یکی از این دو به خانه وصل دیگری رفت و در پستوی حرمخراب و خوابگای شوهرش خسرو گم شد ...و دیگری شد شهید شهوت آلود دیوانه ی حمالی که با یک دروغ و یک سراب انتحار کرد...

وارد بحث دیگر عشاق تاریخ ادبیات نمی شوم که به من چه به هم نرسیدند که اگر به هم می رسیدند هم باز به من چه مربوط...

و شاید اگر این دو به هم می رسیدند تاریخ ادبیات ما هم تغییر می کرد و امروز روز مسئله انقدر پیچیده نمی شد که برای نوشتن یک کلمه زیر کمری متهم شوی به بی ادبی و آنان که فیگورهایشان آنجای عالم را جر داده و هی غمگینند بشوند ادبیات محض...چرا؟ چون روی معصوم ادبیات را نشان می دهند و روی زشتش را من که با کمربند باز به جان کلمات افتاده ام و هر کلمه ای ـ من جمله سوزاکی یا بی سوزاکی ـ را تفضل می نمایم (توجه می نمویی؟) نشان می دهم...

حضور انور سروران عرض کنم دوستی داشتم که اتفاقا هنرمند هنردوست سینمایی بود...یک نکته همیشه در کلامش قبل پخش فیلم نمود داشت " فیلم آخرش یا باید بکشد یا بک... "

یاد آن مرحوم دوست دوران میان جوانیم افتادم و جمله اش و شعر دیروز و سلیقه ی دیروز که حتی نمیخواسته اند تصور عمل قبیح زفاف را در عشق های اسطوره ایشان تصور کنند ...و دوستم که اگر هنر سینما را دوست نداشت و شعر را دوست داشت مطمئناْ ـ قطعاْ ـ تا الان خودش را کشته بود ...

اینها را گفتم که بگویم سلیقه را نمی شود به هر کسی تحمیل کرد و سلایق نسبیند...

چه با نامه چه بی نامه...

بیش از این حوصله اش را ندارم...

 

پ ن ۱:پرستوها برگشتند به خونه...نازی همدم من

پ ن ۲:لب تشنه آب می خواد...چشم خسته خواب میخواد...(شیخنا جواد یساری)

 

 

سعید تیموری

 


 

نوشته شده توسط سعید تیموری در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ساعت 10:51 موضوع | لینک ثابت


داریم به حال و هولمان می رسیم...

 

 

غیر از شب نشینی و شب گردیهای هر شبم با دوستان غیر شعری و هنری و فلسفی -خوشبختانه-که دیازپام دردهای آخرسال ۹۰ بود و کشیده شد به امسال که اتفاقا سال خوبی می تواند باشد ...مشغول خواندن کتابهای اعتیاد آور تاریخ سیاسی هستم تا فحشهای فروخورده ام را بدهم...همینجوری

دوم اینکه به شدت شعرهای سپیدسراهای دهه هفتاد را می خوانم و مطمئنم ۱۰ سال دیگر به این نتیجه خواهیم رسید که هر چه در سال های آینده در شعر سپید داریم از این نسل قهوه ای سوخته ی پرکار بی شعر پر از آزمون خطای اواخر شصت و هفتاد است ...که شاعر تازه امروز عرضه ی این کار را نداشته و نخواهد...

گفتم شاعر و نگفتم تازه از تخم درآمده های هی شعر منتشر کن هفتگی ...

 

به هر شکل خوشحالم که در زمانی هستم که با وجود اینکه بدترین زمان زندگی کردن را انتخاب کرده اند برایمان ولی شعر دکترمهدی موسوی دارد و سید علی صالحی دارد و ...

 

 

پ ن ۱:گیر در منطق ارسطویی...عاشق چشمهای جادویی

پ ن ۲:س-ک-س در نیمه ی پر لیوان...

پ ن ۳:شرح کاندوم خریدن مجنون(مهدی موسوی)

 

سعید تیموری

 


 

نوشته شده توسط سعید تیموری در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ساعت 10:15 موضوع | لینک ثابت


سیزده 91

 

 

امسال را با یاد تو آغاز کردم

امسال را بعد از سال بلوای سال پیش شیدایی آغاز کردم...سالی که غرور گدایی کرد را پشت سر گذاشتم و امسال مرد و مردانه شعر می گویم و می نویسم و می خوانم و می خوانم و یاد میگیرم و یاد می دهم و امسال را با خودم عهد بستم که فقط مهربان باشم و مهربانی نعمتی ست که خدا به بندگان خوبش عطا کرده...

برای همه آرزوی سلامتی دارم...

 

پ ن تک:آدمفرشته...

سعید تیموری


 

نوشته شده توسط سعید تیموری در شنبه پنجم فروردین 1391 ساعت 13:31 موضوع | لینک ثابت


بی گاهان

 

 

سالی آری بی گاهان نوروز چنین آغاز خواهد شد...

 

اتفاقات خوب و بد سال ۹۰ رفت و تا دنیا دنیاست این اتفاقات اتفاق نمی افتد...

از جدایی ها شروع بشود که بدترین سال عمرم بود تا اتفاقات معمولی نسبتا خوب مثل تغییر محل کارم و وارد شدن در کاری که فکر و اندیشه و مدیریت اصول اصلی آن است و بعد قهر اشتی با آدمفرشته ای که هنوز اعتقاد دارم به حضورش...

و از لحاظ هنری خب جوایز پی در پی اصغر فرهادی برای من لطف خودش را داشت و البته شعرهایی که امسال نوشتم و پیرم کرد...

و این اواخر که فرصتی دست داد و مرور عاشقی کردم و ...

به هر حال اتفاق خوب امسال عمران میری بود...و بس

 

 


 

نوشته شده توسط سعید تیموری در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ساعت 15:19 موضوع | لینک ثابت


قسمت ابن السلام...

 

 

سال ۹۰ هیچ چیز نداشت...سال ۹۰هیچ چیز نبود...

سال ۹۰نه خرداد داشت...نه اردیبهشت ...نه حتی ۱۳ بهمن...

من هیچ وقت برای خداحافظی با این سال کلاه از سر بر نمیدارم...توی تاریخ بنویسید...سعید تیموری هیچ روز این سال لعنتی نخندید...

من منتظر سال جدید نیستم...

مهمان ناخوانده ایست که مثل هر سال تقویم را ورق میزند و من موهای سپید روی شقیقه ام نشون میده که ۲۵ سال که چه عرض کنم ..هزارساله شده ام...

۳۶۵ روز دور تسلسله الکی...

من منتظر سال جدید نیستم...

همه شاهد باشید...خودش دارد به زور خودش را توی تقویم جا می کند...

 

 

پ ن ۱:دست قصاب چیز براقی ست...که به این زندگی شرف دارد

پ ن ۲:دستت را حوالی شب پیدا کردم...

پ ن ۳:بیچاره آدمی که اسیر فرشته شد...

 

 

سعید تیموری

 بعد نوشت:آدرس وبلاگ جدید دکتر سید مهدی موسوی:

http://bahal22.persianblog.ir/


 

نوشته شده توسط سعید تیموری در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ساعت 10:5 موضوع | لینک ثابت


خاطره دلبرکان سودازده ام من...

 

 

حس میکنم شبیه پیرمرد روزنامه نگار نود ساله خاطره دلبرکان سودا زده من اثر مارکز شدم...


 

نوشته شده توسط سعید تیموری در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ساعت 17:7 موضوع | لینک ثابت


هیچ هیچ هیچ

 

 

و چرا تعریف نکنم از آلبوم هیچ هیچ هیچ شاهـیـنـ  نـ جـفی که دیشب تمام اتوبانهای تهران را با آن چرخیدم و با بعضی از آهنگها گریه کردم و با بعضی آرام شدم...

با شعرهایی از بزرگوار عزیز دکتر سید مهدی موسوی ...خانم فاطمه اختصاری ...یغمای گلرویی نازنین و افشین خان مقدم و حنجره ی شاهین...

 

و دوم اینکه دکترها توی خونم خط تیره هایی پیدا کرده اند و این خبر حائز اهمیت است که هیچ دکتری به من نمی گوید که چی بر سرم دارد می آید.

سوم اینکه فکر کردم آمده ای با هم بنشینیم و گریه کنیم اما بعد فهمیدم که تازه داغ دلم را می خواهی تازه کنی و لبم را به شکایت باز...خب این هم از دوست رسیده ایست دیگر...

بعد هم اینکه بله...به حقم نرسیدم...به هر حال من هم دوست داشتم کسی را داشته باشم که همدلم باشد و بفهمد چه می گویم و با هم گریه کنیم...دیدم کسی بهتر از تو نیست و نخواهد بود...اما قسمت نبود و نیست انگار...و من هم گلایه ندارم...سفر بخیر گل من که میروی با باد...

این هم درست نیست که حالا من توی عرصه کارم موفقم و از دور انگار دغدغه ای ندارم بنا باشد که تو به من بگویی که ناشکری می کنی...من هم دوست دارم برای کسی ...برای دغدغه ای...برای آن چه دوست دارم کار کنم...به خاطرش زحمت بکشم ...و باز هم این حرف را نزن که برو و کسی که دوستت دارد را پیدا کن...که مگر همین یک ملاک کافی ست؟

 

 

و اینکه می خواهی هر چیزی باشی باش...آدمفرشته باش...

 

پ ن ۱:گاو موجود نیمه خوشبختی ست...جفت دارد کمی علف دارد...

پ ن ۲:بدم میاد از این همه سفره دل پهن کردنها...

پ ن ۳:تنها ترین من ...نرو

 

 

سعید تیموری

 بعد نوشت: رییس یهو گفت بیا بالا...بعد گفت "تو صد در صد از نظر ذهنی درگیری"...همه فهمیده اند...خودم هم همینطور...


 

نوشته شده توسط سعید تیموری در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ساعت 17:14 موضوع | لینک ثابت


من به بن بست نرسیدم...

 

 

 

استعفام رو نوشتم و روی میز معاونت گذاشتم و اومدم پشت میزم نشستم و دارم می نویسم...

بسه دیگه...زندگی کردن بسه...خوب بودن بسه...کار بسه...عشق بسه و تو بسه دیگه...

به هیچ چیزم مسلط نیستم...نه اعصابم...نه رفتارم...نه تن صدام...یکسره از یک ساعت پیش که اومدم موسسه دارم سر این و اون داد میزنم...یک نفر رو اخراج کردم...بعد پشیمون شدم...

از اینکه استعفا رو قبول کنه یا نه اعصابم داغونه...خدا کنه قبول کنه...خدا کنه همین امروز قبول کنه و من زودتر از همه تعهدات خودم خلاص بشم...

من از آخرین تعهدات زندگی میخوام فرار کنم...لعنت به من...

هیچی ندارم برای از دست دادن و ندادن...من شبیه زباله ای شدم که هر چند وقت یک بار بازیافت میشه اما باز هم بعد از مصرف دور میندازنش...و دوباره چرخش...

مرگ بر جبر زندگی و جبر جغرافیایی و جبر انسانی و جبر تاریخی و جبر عشق...که ای کاش هیچ احساسی نداشتم...

رو به روی من ...توی چشمهای من نگاه نکنید و برای بار چندم بهم بگید که دل ما پیش تو نیست...

نیست که نیست...به جهنم به تخم ماهی ها...مگه من چه چوب تری فروختم به تو که عذاب باید بکشم...من جز دوست داشتن محض چی داشتم؟چی گفتم؟یک بار ناراحتت کردم؟خب کسی دیگر رو میخوای برو سراغش...کاش اونم تو رو بخواد...نه اینکه ۵ ماه یکبار بهت بگه دوستت دارم و تو غش کنی و بمیری و از زبون این و اون بشنوی که گفته دوستت داره و وقتی...اه...لعنت به تو...به من...به من...به من

من که خوابم نمیبرد...طاقتم را گرفته بی تابی

عشق من نیمه های شب شده و تو در آغوش همسرت خوابی

 

پ ن ۱:از اول هم من و تو ما نبودیم...

پ ن ۲:تموم

 

سعید تیموری

 

 

 


 

نوشته شده توسط سعید تیموری در شنبه بیستم اسفند 1390 ساعت 12:1 موضوع | لینک ثابت


شب خوشمزه زنی در رشت...

 

 

یک کاری قدیمی برای دوستان می نویسم و  امیدوارم ببخشید از اینکه یک روز من این کار رو جز شعرای قوی خودم میدونستم...

البته حال و هوای دوره ی خودش رو داره...

 

 

ابرها سرگرم باریدن

تو از من بنویس

که به پیشواز مرگ آمده ام

بنویس

کوچه از تنهایی می ترسید

من از کوچه به تنهایی

از آن شبی بنویس که مست بودم

و ماه را از تیر چراغ برق پایین آوردم

برایم از هراس بنویس

از بیوه شهید

که خانه اش در انزوا بود

و زن همسایه که نفرینش می کرد

 

تو از من بنویس

من از باران

باران سرگرم باریدن از ابر

 

سعید تیموری

سال ۸۶

 

پ ن ۱:عازم سفرم فردا...

پ ن ۲:جشن نیکوکاری!!!!!!!!

پ ن ۳:با واژه تکانت میدهم...

 بعد نوشت:بهتره واژه‌ها تو رو نفهمن ....هر چی خدا ازت نوشته بسه
طناب و صندلی دارن می‌رقصن ....خسته شدم ((آدم فرشته)) بسه


 

نوشته شده توسط سعید تیموری در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ساعت 14:14 موضوع | لینک ثابت


كمي تا قسمتي ابري...

 

 

خبر رسيد كه پاييز رو به پايان است

چه دلخوشيد كه اين اول زمستان است

 

با يك ناشر امروز مذاكره كردم و قرار شد "دختر سالهاي تحميلي"ام كه مجموعه شعرهاي از سال ۸۷ من است و شايد اگر دوستان ترغيبم كنند كه حتي شعرهاي قبل از سال ۸۷ را نيز در آن بگنجانم چاپ بشود.

هرچند خيلي از شعرهايي كه سالهاي قبل نوشته بودم از همه نظر شبيه امروز من نيست ولي خب هر كدام حال هواي خوشي دارد.

البته تصميم داشتم اين روزها اسمش رو تغيير بدم و بذارم "آدمفرشته اي در جهنم"كه باز هم بستگي به حال و هواي خودم و خودش دارد.

و يك شعر...

 

تو اشتباه مي كني گاليله

زمين هيچ وقت گرد نبوده

حتي بعد از كشف تو

به من بگو

پدر از كجاي زمين  پرت شد پايين...؟

 

پ ن ۱:تو سرنوشت محتوم مني اي بت...

پ ن ۲:لباس غم رو كي دوخته؟كي اين آتيش و افروخته؟

پ ن ۳:دلتنگي هاي يك بوقلمون از هول حليم در ديگ  افتاده

 

سعيد تيموري


 

نوشته شده توسط سعید تیموری در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ساعت 11:32 موضوع | لینک ثابت


مرض که ندارم

 

 قبل نوشت:اون که با موندنم موافق بود...دیگه با رفتنم مخالف نیست

لعنتی !من واقعاْ مستحق این هستم که عذاب بکشم؟واقعا باید درد بکشم؟

این سه چهار روز اخیر چند بار باید یک چیز تکراری توی ذهنم بچرخد و بعد درب و داغون من رو دوباره به خوردن این همه قرص ترغیب بکنه؟

اینکه بچرخی و بچرخی و بچرخی ...بعد بیای و به من بفهمونی که داری به کسی دیگه اس ام اس میدی

...خب این خیلی خوب نیست...

بی خیال...به شهر خود روم و شهریار خود باشم...من قلبی شکسته دارم...و این شکست شبیه مبتذل ترین شکل عاشقی ست...

مردم شب عید گرفتارند...لطفا مواظب هم باشیم...مراقب همدیگر باشیم...به خدا عید برای بعضی ها عید نیست...خدا هیچ انسانی رو شرمنده نکنه ...

مراقب بچه ها باشیم...من فوق العاده روی بچه ها حساسم...نگذاریم که حتی نگاه هاشون هم ازرده باشه...

از صداو سیما میخوام که اگر توان نداره به مردم کم دست و تهی دست کمک کنه...گه می خوره که تنقلات و تفریحات و شادیهای عید رو پخش می کنه...

این نوع تقسیم شادی ها هم به درد عمه مان می خورد و لاغیر...

ما عادلانه پنجره قسمت نکرده ایم...

بالا برای مردم و پایین برای ...من...

به هر حال ما این ۴ روز گل و بلبل عید رو نخواستیم که از رادیو تلویزیون پخش بشه و ...این ایام اتفاقا جا دارد برای اون آدمی که بچه هاش گرسنه اند و قابلمه خالی رو گاز میذاره تا بچه ها از انتظار غذا بخوابن ...نوحه و روضه و مرثیه پخش بشه...و نه به حال اون...که به حال عدالت انسانی...

به هر حال هر چه بگم کلیشه میشه و به درد آیتم غم و غصه خورون شبه روشنفکرهایی قبیل و هم قبیله خودم که فیگورشان قشنگ است و غصه مردم خوردن عادتی معهود برایشان...

من عید ندارم...

مراقب هم دیگر باشیم...

سعید تیموری

پ ن ۱:لعنتی...تو لعنتی ترین آدمفرشته ای...


 

نوشته شده توسط سعید تیموری در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 ساعت 10:54 موضوع | لینک ثابت


مسئولیت بدتر از مسئولیت

به هر حال دست بالای دست بسیار است و این همه مسئولیت اگر چه شیرین است ...اما ناگهان میبینی خودت وسط معرکه ای گیر کرده ای که اتفاقا اگر سقوط کنی بدبختی و بی آبروییش بیشتر  از اخراج آن بچه ای ست که چارستون بدنش از من هم محکم تر است اما به خاطر تن پروری آمده و خدماتی و آبدارچی و نظافتچی محل کار من شده و چون کسی نمی تواند کنترلش کند و برایش اعصاب بگذارد به من سپرده اندش و من هم بی اعصاب تر از همه وسط این همه مشغولیت فکری دهنش را صاف و او نیز دهن من را آسفالت نموده...و این وسط می گوید که نامزد کرده است و من بارها گفته ام که گه خورده ای و ...

به هر حال دست بالای دست بسیار است و من اگر زمین بخورم دیگر نای برخاستن نخواهم داشت و او اگر امروز اخراج شود و برود شاگرد مکانیکی بشود قطعا برد با اوست...

من دوست داشتم و نیتم این بود کار فرهنگی کنم و دغدغه داشتم و روز اول به این نیت آمدم و آموزش این بخش را به دست گرفتم اما متاسفم برای خودم و دیگر اطرافیانم که نتوانستم این را به این بچه دیکته کنم...

دست بالای دست قطعا من را چنان به زمین می زند که صدایش از هفت آسمان آنطرف تر برود...

پ ن ۱:میمون من برای خودش آدمی شده...ای تف به روزگار عجب عالمی شده

پ ن ۲:وابستگی بد نیست...دلبستگی خوبه...

سعید تیموری


 

نوشته شده توسط سعید تیموری در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ساعت 17:23 موضوع | لینک ثابت


0937

 

 

کاملا از وجنات بنده پیداست که ناراحتم از بعضی مسائل که البته به خنده گفت ولی هیچ خوب مطلق نیست...که دوباره ی دوباره ی دوباره ی دوباره وبلاگ عزیز دلم دکترمهدی موسوی را ف ی لتر کردند و مست و خندان و خراب ما را از موهبت نوشته های وبلاگی ایشان محروم و کور خوانده اند که ادبیات مهدی موسوی از جریده ی عالم ما ـشخصاْ قلبی عرض می کنم ـ پاک شود.

دوم اینکه از دوستان عزیز خواهش می کنم هر کس یک شعر از اشعار عزیز ایشان را با هر سلیقه ای در وبلاگ خود بنویسد تا نشان بدهیم مهدی موسوی فراتر از این وبلاگ هاست و در همه ذهنها وجود دارد.

 

 

روان شناسی یک «هیچ»: دامن کـِشی ات

صدای تلویزیون روی شـُرت ورزشی ات

گرفتن ِ سرخابی که از تو شرم کنی

اجاق گاز سیاهی که بوسه گرم کنی

گرفتن شمشیر و سوار تانک شدن

صدای تبلیغات ِ کدام بانک شدن

رسیدن قانون ها به «گرچه» و «لابد»

آپارتمان هایی فکر خودکشی از خود

دو خط ّ دور شونده شبیه ساعت 7

سوار ماشینی که به هیچ جا می رفت

چراغ قرمز را رد شدن سوار موتور

شبانه روز فقط زل زدن به یک مونیتور

سکوت مسخره ای بین گریه و خنده

تمام حال نشستن برای آینده

2

روان شناسی یک «متن» [حذف از پیوست]

برای پیروزی، چند بار از تو شکست:

به «است» چسبیدن [بودن و نبودن ِ من]

قدم زدن در «مفعول» [یاد کردن ِ زن!]

به «را»ی مفعولی رفتن از «ه» ی بی ربط

- «دلم گرفته عزیزم»

[صدای خسته ی ضبط]

«متمّم» خود بودن، مکمّـل همه چیز

[تولدی که ندارم گریست در پاییز]

به بعد تف کردن، از ته ِ کسی دل را

به زور خواباندن زیر عشق «فاعل» را

3

روان شناسی یک «نیست» [خارج از موضوع]

حضور چند عدد عشق [عشق نامشروع]:

فرار کردن ِ از آن دو حرف ِ روی درخت

به بستن ِ دستش با طناب سکس به تخت

فرار کردن ِ از تیک تاک یک ساعت

به بستن چشمش با ملافه ی لذت

فرار کردن ِ از خواب مرگ در بدنش

به پاره کردن ِ لب ها و اشک و پیرهنش

فرار کردن ِ از روزهای خالی و سرد

یکی شدن به تنش زیر جیغ عشق و درد

فرار کردن ِ از لب به سینه، سینه به لب

به از عقب به جلو تا به از جلو به عقب

به انتهای دو تا س ک س، عشق نیمه تمام

به لرزش ِ تن گیجت میان بازوهام

4

روان شناسی یک «مُرد» روی سجّاده

به رونویسی ِ احکام ظاهرا ً ساده

نگاه کردن ِ پشت دری که... بسته شدن!

جهنمی بودن، از بهشت خسته شدن

که قلب سنگ شده پشت صورتی اشکی

نگاه هرزه ی تو زیر چادری مشکی

زنای محصنه و سنگسار و خاطره ی...

به صیغه کردن ِ چندین و چند باکره ی...

که از خدا به خود و خویش، از زیاد به کم!

برای س ک س شدن گریه در میان حرم!!

نشستن و هی گریه، گذشتن از اکنون

در انتظار ِ کسی که بیاید از بیرون

نشستن و منقل را یواش باد زدن

به عشق تهمت صدجور ارتداد زدن

5

روان شناسی یک «بود» [واقعا ً بودم]

کسی که اینهمه مُرد و نمرد «من» بودم

گریستم که نباید گریست، مرد شدم

و بعد قهقهه زد باد چونکه زن بودم

به باد رفت کسی پشت شیشه هایی تار

و من سوار ِ دقیقا ً همان ترن بودم

و بعد دور شدم، یک نفر گریست... و ماند

و او خودم بودم، ظاهرا ً دو تن بودم!

و بعد دور شدم، گریه کرد و یادش رفت

اگر که رفتم در حال آمدن بودم!

دلم گرفت سیاوش شد و به آتش رفت

و بعد بیرون آمد ترا که یادش که رفت

تو خط خطی شد در ذهن خط خطی کسی

قرار شد برسم... و قرار شد برسی

کجا؟ به آخر قصّه، به حرف هایی مفت!

[کلاغ مُرد و از اینجا به بعد هیچ نگفت]

روان شناسی یک حرکت حساب شده

برای پایان ِ قصّه ای خراب شده

مهدی موسوی

 

 

 


 

نوشته شده توسط سعید تیموری در شنبه سیزدهم اسفند 1390 ساعت 15:59 موضوع | لینک ثابت


من بد نیستم...جز ملالی دور تو

 

 

عادتهام رو تغییر دادم...۷ صبح از خواب بلند میشم...با مترو میرم سرکار...از انقلاب تا محل کار پیاده روی ...امر و نهی نمی کنم...خودم برای خودم چای میریزم...ناهار بیرون رو کمتر می خورم...بحث ها رو کوتاه می کنم...برای هیچ نشریه ای نمی نویسم...حتی با نام مستعار...

و چیز بخورم و غلط بکنم که به چیزی حتی شبیه تو فکر بکنم...

چقدر روزمرگی خوب است...چقدر شب مرگی خوب است و چقدر خوب است که ساعت ۲۴ بخوابی توی تختت و ستاره های خیالی بشماری تا خواب سراغت بیاید و ...که البته کتاب هم فراموش نمی شود.

تهران شبهای قشنگی دارد...و تنها سرگرمی ام اتوبان گردی های شب تهران...من از دار دنیا هیچ چیز نمی خواستم و نمی خواهم....برعکس خیلی ها جز کاری که دوست دارم به هیچ چیز دیگری نرسیده و برای همین سیر شده ام...

 

 

هر چه می گویم نر است این زندگی گوید بدوش

هر چه می گویم که افتادم زپا گوید ...بکوش...

 

و دیروز توی اداره شیرینی اسکار رو خوردیم...همه خوشحال بودند...

و شعر جدیدم...

 

 

مرگ

زنی ست

که صبح به تو محل سگ هم نمی گذارد

ظهر برایت دست تکان می دهد

و شب به آغوشت می کشد...

 

 

سعید تیموری

 

پ ن ۱:زخمی بزن عمیق تر از انزوا...

پ ن ۲:اسکارت مبارک مرد...تو بزرگی مثه شب...اگه مهتاب باشه یا نه!

پ ن ۳:به صورت تخصصی مردم آزاری...

 

 


 

نوشته شده توسط سعید تیموری در سه شنبه نهم اسفند 1390 ساعت 12:8 موضوع | لینک ثابت


عهد نابستن از آن به...

 

 

پاتوق دو نفره روزهای جمعه با امید چاوشی هر جا که بشود با هر شرایطی دو سال و خرده ای ست که ادامه دارد و هفته ای یک کتاب در زمینه ادبیات و بیشتر شعر را یا به هم معرفی می کنیم و یا رد و بدل و شعرهای جدید خودمان را می خوانیم و بیشتر وقتمان به درد و دل و گلایه از کل جهان هستی می گذرد.

به شخصه خودم اعتقاد دارم از این پاتوق دو نفره خیلی چیزها یاد گرفته ام و از یک جلسه مزخرف در فلان فرهنگسرا با حضور خوشگلان عرصه شعر و پریان ماه رخ ترانه خیلی کیفیتش بیشتر است و ...

اینجا اگر نقدی می کنیم از هم تنها ملاک ادبیات است و اگر تعریفی از سر ذوق زدگی ...و اگر یاد می گیریم واقعا خاضعانه است و...

ما کلاس هایمان را برای هم گذاشته ایم...

 

 

"دو زن" مصاحبه آیدا سر کیسیان و فروغ الزمان اقبالی به ترتیب همسران آقایان مرحومان شاملو و مشیری ست که هر چه آیدا... ُشاملو را تقدیس می کند فروغ الزمان مشیری را تقبیح و آنجا که آیدا می فرماید:"اگر ده بار دیگر هم به دنیا بیایم همین زندگی را انتخاب می کنم "گریه ام می گیرد ...و آنجا که فروغ الزمان می گوید پول پول پول را به جای مشیری  شعر...حق را به او می دهم...که با یک درجه تخفیف از حرص خوردن است.

به هر حال نمی شود شاملو و فریدون مشیری را قیاس کرد اما به هر حال شعر پیوندی ست میان ما...همه...

 

دندان درد چیز بدی ست و دردی که از غم نان بدتر ...که این روزها سراغی از من گرفته و من دردش را می کشم و جرات ندارم کاریش کنم...

و...شعر...

 

 

پدر بزرگ

پرتقال را نصف کرد و گفت:

این یکی هم سرطان خون دارد

...

مادر بزرگ اعتقاد داشت

درختها سقط جنین کرده اند...

 

سعید تیموری

 

پ ن ۱:چارمی و چارمی و چارمی...

پ ن ۲:اگر زنگ نمی زنید شماره تلفنم را پس بدهید...

پ ن ۳:خیال کردم بری میری از یادم...تو رفتی و نرفت چیزی از یادم...

 

 


 

نوشته شده توسط سعید تیموری در جمعه پنجم اسفند 1390 ساعت 19:26 موضوع | لینک ثابت